روزايي كه بابا مرتضي نيست
خواستگاري كه براي دايي رفتيم .بابا مرتضي تهران ماند تا به همدان برود و عمو و عزيز را براي دكتر بردن به تهران بياورد.الان بابا نيست و منو علي تنها هستيم .شبا خونه ماماني ميخوابيم. علي به باباش خيلي وابسته است هر از چند گاهي ميگه بريم مغازه ، پيش بابا مرتضي .بهش ميگم نه مامان بيا بريم پارك؟ميگه نه بزار بابا بياد با بابا ميريم .ديگه موندم بهش چي بگم ؟ خدا كنه بابا جون زودتر بياد؟
نویسنده :
مامان پسملا
8:54




